من اما ، سرشارم از بوي زندگي ،
بوي باران ،
لطافت ،
سبزي ؛![]()
سرشارم از دوست داشتن
توأم با عشق است .
لبخندي بر لبانم و . . . آشتي
" پروين " مي گويد :
و سرشارم از حس رفتن ،![]()
حتي اگر هنوز ، اراده ي كافي نداشته باشم !
اما مي دانم كه سر شارم .
.
~~~~~~~~~~~~~~~>تنها
هنگام گذر از باغ گل سرخ، گل سرخي را به شدت غمگين ديدم،
علت را پرسيدم؟
گفت: دلم گرفته
گفتم: از چه کسي؟
گفت: از يک دوست
گفتم: کدام دوست؟
گفت: گل نيلوفر را مي گويم
کمي با دقت نگريستم و ساقه رونده نيلوفر را به دور ساقه آن ديدم.
گفتم: چون نيلوفر به دور ساقه ات پيچيده و بالا رفته ناراحتي؟
گفت: نه، من خودم دستش را گرفتم تا بالا بيايد. اما همينکه قدش از من بلندتر شد، نرده هاي آهني باغ را به من ترجيح داد و به دور آنها پيچيد
خيلي عصباني شدم، چقدر از نيلوفر بدم آمده بود، ناخودآگاه کمر خم کردم تا نيلوفر قدرناشناس را از ريشه در بياورم،
اما ناگهان گل سرخ خاري به شدت در دستانم فرو کرد و گفت: شرط مهمان نوازي نبود، اما به هر حال نيلوفر دوست من است ! ! ...
خيلي سخته دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني
خيلي سخته گريه کني ولي بهونه نداشته باشي
خيلي سخته صميمي ترين دوستت بهت خيانت کنه
خيلي سخته کسي که تمومه زندگيت رو به پاش ريختي با بي رحمي تو
چشات نگاه کنه بگه دوستت ندارم
خيلي سخته مجبور باشي سخترين چيزا رو تحمل کني
خيلي خيلي خيلي سخته نافرجام عاشق باشي

چقدر سخته تو چشمهاي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديده و به جاش
يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز از
كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوستش داري
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار
غرورش همه وجودت له شده .....
چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش
هيچي جز سلام نتوني بگي....
چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دنياي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور
باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوستش داري.......
نگاه كن كه غم درون سينه ام
چگونه قطره قطره آب ميشود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب ميشود
نگاه كن
تمام هستيم خراب ميشود
شراره اي مرا به كام خود ميكشد
مرا به اوج ميبرد
مرا به دام ميكشاند
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب ميشود
تو آمدي زدورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده اي مرا كنون به زورقي
زعاجها،ز ابرها،بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بودپيش از اين زمين ما
كنون به گوش من دوباره ميرسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان ،به بيكران،به جاويدان
نگاه كن ...

هنوز حرفاي ناگفته دارم گوش كن
تو هم اين زهر تلخ نفرت و نوش كن
آره تو راس ميگي عشق بچه بازي نيست
همون بهتر بري مارم فراموش كن
تو آبروي عاشقي رو پاك بردي
دارم جدي ميگم براي من مردي
چقدر ساده بودم كه باورت كردم
عزيزم بودي و خونم و مي خوردي
ياد ميگيرم از تو اينو كه برم به يك بهانه
اسم اين كارو بزارم راه حل عاشقانه
توي اوج اشك عشقي
ياد ميگيرم كه بخندم
هر كي سوخت و باخت مهم نيست
مهم اينه من برندم
از تو آينه ساخته بودم
به چه سادگي شكستي
توي كارت مونده بودم
اما ثابت كردي پستي
من به غصه پا نميدم
به تو هم بها نميدم
تو فقط يه نقطه بودي
من تو رو صدا نميدم
تو كه بريدي و دوختي و بهونه ساختي
اما بدون كه تو عاشقي باختي
عشق و چه ارزون و مفت فروختي

خسته ام از لبخند اجباري
خسته ام از حرفاي تكراري
خسته از خواب فراموشي
زندگي با وهم بيداري
اين همه عشقاي كوتاه و
اين تحملهاي طولاني
سرگذشت بي سرانجام
گم شدن تو فصل طوفاني
حقيقت پيش رومون بود
ولي باور نمي كرديم
همينه روز روشن هم
پي خورشيد مي گرديم
نشستيم رو به روي هم
تو چشمامون نگاهي نيست
نه با ديدن نه با گفتن
به قلب لحظه راهي نيست
من و تو گم شديم انگار
تو اين دنياي وارونه
كه درياش هم پر از حسرت
هميشه فكر بارونه
سراغ عشق و مي گيريم
تو اشك گريهي آخر
تو درياي ترك خورده
ميون موج خاكستر

خدايا وحشت تنهاييم كشت
كسي با قصه ي من آشنا نيست
در اين علم ندارم هم زباني
به صد اندوه مي نالم ،روا نيست
شبم طي شد كسي بر در نكوبيد
به بالينم چراغي كس نيفروخت
نيامد ماه تابانم بر لب بام
دلم از اين همه بيگانگي سوخت
به روي من نمي خندد اميدم
شراب زندگي در ساغرم نيست
نه شعرم مي دهد تسكين به حالم
كه غير از اشك غم در دفترم نيست
بيا اي مرگ جانم بر لب آمد
بيا در كلبه ام شوري بر انگيز
بيا شمعي به بالينم بيفروز
بيا شعري به تابوتم بياويز
دلم در سينه كوبد سر به ديوار
كه اين مرگ است و بر در مي زند مشت
بيا اي هم زبان جاوداني
كه امشب وحشت تنهاييم كشت

سنگ صبور
رفيق من سنگ صبور غم هام به ديدنم بيا كه خيلي تنهام
هيشكي نمي فهمه چه حالي دارم چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونم و دل زده از ليلي ها خيلي دلم گرفته از خيلي ها
نمونده از جوني هام نشوني پير شده ام پير تو اي جووني
اگر بياي همون جوري كه بودي كم ميارن حسودا از حسودي
صداي سازم همه جا پر شده هر كي شنيده از خودش بي خوده
اما خودم پر شدم از گلايه هيچي ازم نمونده جز يه سايه
سايه اي كه خالي از عشق و اميد هميشه محتاج به نور خورشيد
تنهاي بي سنگ صبور خونه ي سرد و سوت و كور
توي شبات ستاره نيست موندي و راه چاره نيست
اگر چه هيچ كس نيومد سري به تنهاييت نرد
اما تو كوه درد باش طاقت بيار و مرد باش


ساده تر از آب
و اما راز !
فاش مي گويم ....
بشنو و هيچ مپرس...
از ميان شما خواهم رفت...
جوري كه هرگز نبوده ام...
در ميان مه غليظ جاده هاي زندگي گم خواهم شد...
اين دنياي پر فريب با همه زيبايي هاي آن ارزانی شما!
و آنگاه!
دوست دارم هرگز اثري از من بر جاي نماند!
و هرگز نامي از من برده نشود!
فراموش شوم....
غريب...غريب...غريب



ويليام شکسپير ميگه: کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد
زیر بارون راه نرفتی تا بفهمی من چی میگم
تو ندیدی اون نگاه رو تا بفهمی از کی میگیم
چشمای اون زیر بارون سر پناه امن من بود
سایه بونه دنجه پلکاش جای گم شدن بود
توپرنده بودی من سرو ریشه هام توی زمین بود
اگه اونو دیده بودی با من این شعرو می خوندی
نیمه شب داد میکشیدی نازنین چرا نموندی
زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه
کی می دونه تو دل تاریک شب چی می گذره
پای برده های شب اسیر زنجیر غمه
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
من اسیر سایه های شب شدم
شب اسیر تور سرد آسمون
پا به پای سایه ها باید برم
همه شب به شهر تاریکی، جنون
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
چراغ ستاره ی من رو به خاموشی میره
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی با پنجه های سردش از راه می رسه
توی خاک سرد قلبم بذر کینه می کاره
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده

مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودشو این ور و اون ور می زنه
تو رگای خسته ی سرد تنم
ترس مردن داره پرپر میزنه
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده

شكفتن گل هاي لاله پنهاني
تو در تولد يك شاخه نور مهماني
تو در كوير دل من چه خوب مي مان ي
تو را قسم به تبسم به شهر ما برگرد
در آن زمان كه تو رفتي جوانه ها خشكيد
غزل ها بهانه خشكيد
شميم عاطفه در روح خانه ها خشكيد
قسم به مردن روح جوانه ها برگرد
تو در حكايت احساس روح پيوندي
تو آيتي ز گل مهر ياس لبخندي
تو ماجراي رسيدن به قلب الوندي
تو را قسم به تكاپوي قله ها برگرد 
تو يك غزل تو رباعي تو شعر آزادي
تو يك ترنم آبي ز باغ ميلادي
تو قصه يي ز هياهوي عشق فرهادي
تو را قسم به غريبان آشنا برگرد
تو اي پرنده آبي به شهر ما برگرد
مثال رفتنت آرام و بي صدا برگرد
تو را قسم به تكاپوي قله ها برگرد
قسم به مردن روح جوانه ها برگرد
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه ام برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد وزنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

|
عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به در اویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی با پرستو پرزدن عشق یعنی اب بر اذرزدن عشق یعنی سوز نی اه شبان عشق یعنی مهنی رنگین کمان عشق یعنی شاعر دل سوخته عشق یعنی اتشی افروخته عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق یعنی خون لاله بر چمن عشق یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی رازونیاز عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه عشق یعنی بیستون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره ودریا شدن عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی درد و محنت در درون عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی یک سلام و یک درو |
||
|
|
||
عمیق ترین کلمه"عشق"است...به آن ارج بنه.
|

مرا با تو پیوستنی نیست
پیش از آنکه بشکنی
بی صدا بگذر از من
یکبار ولی مرا به نام صدا کن
تا بلند بلند گریه کنم حسرتت را!
و یکبار بخند
خنده ات زیباست
خنده ات آرامش تمام بیقراری هاست
بیصدا بگذر از من
مرا با تو پیوستنی نیست
یکبار ولی
با نوای سه تارت
کوچه را در هم بریز و مرا
تا بلند بلند برایت بخوانم
آواز کوچه گردی های شبانه ات را!
خوش به حالت
تو- لا اقل- مرا داری

قصه عشق در دانشکده)
باز با نام خدا بازم سلام شاعر نازو دور بازم سلام
در هوائی گرم شعری گفته ام باز هم از درد شعری گفته ام
شعر من معجونی از زخم دل است تحفه ای آوردهام ناقابل است
زخم را با طنز قاطی کرده ام ادعای گنده لاتی کرده ام
مشکلات و درد را بو میکشم در محل عشق چاقو میکشم
تا حقیقت را ببینی منجلی با دلم همراه شو با یا علی
خوب کجا بودیم در دانشکده چون یه شیرین . چون یه فرهادن همه
عشق که بحث قشنگ بعدی است باب پنج گلستان سعدی است
من هنوز آواره و حیران بودم توی دانشگاه سرگردان بودم
بنده میجستم در این سیر و سلوک عشق را در بین مشتی کله پوک
تا بپرسم راز عشق و ازدواج تا نمانم اینقدر من هاج و واج
قاطر احساس من با اربده رفت سوی بوفه ی دانشکده
مرکز اشراق ما باشد دمشق بوفه ی ما هم بود پایتخت عشق
ما همه سیر از غذای بوفه ایم در حقیقت ما هم اهل کوفه ایم
سانویج عشق و پیتزای هوس ای خدای دل به فریادم برس
الغرض . آنجا دانشجوی سوسول را بدیدم هیکلش چون نره غول
پالتوئی مانند پالان بر تنش زنجیر و قلاده ای در گردنش
تیپ خود را آنچنانی زده موی خود را روغن و ریکا زده
گفت : ای آنکه هوس را برده ای مثل صابون عروس کف کرده ای
دیکته ی جان مرا تصحیح کن عشق را بحر دلم تشریح کن
شازدی پس از آنکه چندی ناز کرد آروغی زد و چنین آغاز کرد
داش من خوب اینکه خیلی راحته عشق کار این حقیر هفت خطه
عشق در سیگارها وو پیپ هاست عشق باب میل ما خوش تیپ هاست
عشق یعنی موی خود را ژل زدن سیخ کردن . شاخ کردن .مخ زدن
عشق یعنی کاکل رنگین شده عشق یعنی صورت آزین شده
عشق یعنی طعم شیرین عسل آن دماغ کنده را کردن عمل
عشق یعنی گونه ها را کاشتن ابروان خویش را برداشتن
عشق یعنی جوراب رنگ پا باز هم شلوارها رفت اون بالا
عشق یعنی پیرهن و شلوار جین زیر چشمی هیکل ما را ببین
عشق آمد ناخن ما لاک خورد دل تکانی خورد و مانتو چاک خورد
عشق یهنی بوی عطر و ادکلن تیپ زدن چون راکی و آلن دلون
گرمی عشق ز شلوارست و بس این متد جذب دلدارست و بس
عشق یعنی زیر چشمی در کلاس یک نگاه از یک جوان آس و پاس
عشق یعنی اشک تمساهی بریز همچو لیلی دل به مجنونی بدی
عشق یعنی جزوتان را میدهید ! در کنار خود به ما جا میدهید !
بنده محرابم بود ابروی تو جانمازم بود روسری موی تو
مست و منگ عطر جوراب توام عاشق آن چشمک ناب توام
پاشنه ی کفش تو تق تق میکند این سگ کوی تو وق وق میکند
عاشقان ساده و شوت توایم پاس کن ما را که مشروط توایم
این چنین هر کس نشد عاشق.خل است چون یه حوری و پری از دم گل است
چون شنیدم اینهمه نقص و غرض چون بیاوردم بگفتم کی غرض
تو که احساس جوانی میکنی پس چرا جفتک پرانی میکنی
همچو دلداری که عاشق را بدید چون بلوری بر سر گلها رسید...



رفتم، مرا ببخش و مگــو وفـا نداشت
راهي به جز گــريز برايم نمــــانده بود
ايــن عشق آتشين پر از درد بـياميد
در وادي گنـــاه و جنونم كشــانده بود
رفتـــم، كـه داغ بوسهي حسرت تــرا
بااشكهايديده ز لب شستشودهم
رفتم كـه نــاتمام بمانم در ايـن سرود
رفتـــم كه با نگفته به خود آبــرو دهم
رفتم، مگو، مگو، كهچرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ســـاز ما
از پردهيخموشيوظلمت، چو نورصبح
بيرون فتــاده بـــود به يكبـــاره راز مــا
رفتم،كهگمشومچويكيقطرهاشكگرم
در لابــلاي دامن شبـــرنگ زنـــــدگي
رفتم، كه در سياهي يكگور بينشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي
مناز دو چشمروشن و گريانمگريختم
از خنــدههاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصــــال به آغوش سرد هجر
آزاده از مـــــلامت وجـــدان گريختــــم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگــر سراغ شعلهي آتش ز مـن مگير
ميخواستم شعلهشومسركشيكنم
مرغيشدم بهكنج قفسبسته و اسير
روحيمشوشمكهشبيبيخبرزخويش
در دامن سكوت به تلـــخي گريستـــم
نالان ز كردهها و پشيمـــان ز گفتـــهها
ديدم كه لايق تــو و عشق تــو نيستم

تقدیم به تویی که:
هنوز جرعهای از دریا در
دستانت
تکه ای از اسمان در چشمانت و
تجسمی زیبا از گل سرخ در
معبد ارغوانی دلت به یادگار مانده![]()
*بنام تنها پناه اشفتگان دیار سرنوشت
بنام شقایقهایی که ارام در ته دریا ارامیده اند
با موسیقی امواج به رقص در می ایند
به نام زنجیره وصال دوستی بنام تو
تو که روزی فرا خواهد رسید که فراموشم خواهی کرد و
در رویای تنهایی به سراغم
خواهی امد

خواهي صادقانه بگويم...
تمام شد !
شكست .... نه ....نه... سكوتم نه !
دلم !
و له شد ... احساسم!
تمام شد ...
تكراري شد ...
عشق .... انتظار .... سكوت
نه نفسم تمام نشده
اين منم كه وداع مي كنم با تو ... با تنهايي خود !
كوله بارم پر شد از نبودنت !
سفر ....! چه زيباست ...!
و عشق چه تلخ ... به تلخي گريه هاي نا تمام من !
يادته اشکهايي که ريختي و اشکهايي که ريختم.
يادت مي آد وقتي خنده هات رو مي ديدم، سرم رو پايين مي انداختم.
حالا ديگه فقط يادشون مونده و .....!!!!
ديگر خدا نگاهم نمي كند ...!
هر چه صدا مي زنم
به در خانه اش مي كوبم
جوابم را نمي دهد.... حرفي نمي زند
برديم آبروي عشق را ... آبروي منتظر بودن... !
هيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس....!
حرفي نزن ...
من خيلي وقت پيش تمام شدم ... خيلي وقت پيش .... اما تو نديدي !
اَه....طعم گس عشق ... !
نه براي من طعمي ندارد....
فقط بوي مرگ مي دهد ..... بوي مردن در چنگال بي رحمش ...
خيلي وقت است به آخر خط رسيدم و نقطه گذاشتم پايان بودنم !
وقتي بودم تو هيچوقت نفهميدي كه هستم .....
حالا ميروم كه شايد بفهمي بودم ....
اما مي دانم خيالم باطل است ...!
تو هيچوقت نخواهي فهميد كه من بودم
بودم .... بودم....
اين چند وقت كه اينجا پر سه مي زدم و فقط براي تو يك سايه بودم
ببخش اگر سايه ام بي رنگ بود !
من سايباني بودم كه آفتاب را به تو داد نه سايه را !
حالا تمام شد عشق ! نگو بي بهانه بود ... حتما مي جويي بهانه اش را ! فكر كن


من عشق را در تو









